دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…
دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …
دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…
دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …
دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…
دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…
دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …
دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …
دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…
دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده…
دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…
دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…
دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…
دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است…
دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…
دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…
دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست…
دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…
دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…
دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است…
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هایم است…
کــــــــاش مي شــــــد عـطـــــر بــــــاران را چشـــــــيد
خـط سبـــــــــــزي از رخ صحـــــــــــرا کشــــــــــيد
کـــــــــاش مي شــــــــد باغ را بيــــــــــدار کـرد
چشـــم نرگــــس را سـحــــــر هوشــــــيار ديد
کــــــــاش مي شـــــــد باز همـــــراه بــهـار
از پرســـــــتو گفـــــت از فوج ســـــــــوار
کــــاش مي شــــد در حريم شــــعر ناب
پر گشــــود و رفــــت تا معنــــاي آب
کـاش مي شـد واژه ها ي خسـته را
واژه هاي بال و پر بشــکســته را
واژه هاي بي خيال از دردرا
ايـن خمـــار آلودگان ســرد را
يک به يک درجام مي،تطهيرکرد
کــاخشان با شـعله ها تعميـــر کرد
کـــاش مي شـــد نيمــه خـــــــرداد را
آن تنـــــــــور آتـــــــــــش فريـــــــــــاد را
تــا ابــــــــد در ســــــــــينه ها افروختـــــــــن
دم زدن، آتــــــــش گـــــرفتــــــــن، ســـــوختــــــــن
در افسانه ها آمده روزي که خداوند جهان را آفريد فرشتگان مقرب را به بارگاه
خود فرا خواند و از آنها خواست تا براي پنهان کردن راز زندگي پيشنهاد بدهند∙
يکي از فرشتگان به پروردگار گفت:خداوندا آنرا در زير زمين مدفون کن∙
فرشته ديگري گفت آن را در زير درياها قرار بده∙
و سومي گفت راز زندگي را در کوهها قرار بده∙
ولي خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته هاي شما عمل کنم فقط تعداد
کمي از بندگانم قادر خواهند بود آن را بيابند در حالي که من مي خواهم راز
زندگي در دسترس همه بندگانم باشد∙
در اين هنگام يکي از فرشتگان گفت فهميدم کجاهي خداي مهربان راز
زندگي را در قلب بندگانت قرار بده زيرا هيچ کس به اين فکر نمي افتد که
براي پيدا کردن آن بايد به قلب و درون خودش نگاه کند∙
و خداوند اين فکر را پسنديد
تک درختي تنها توي يک جنگل تاريک و سياه از غم و درد به خود ميپيچيد.
از خودش ميپرسيد که چرا اينقدر تنهايم؟! که چرا هيچ دلي با من نيست؟ که چرا نيست دلي نگران من و تنهايي من؟ چه شود گر که دگر قد نکشم؟ چه شود اگر که من توي جنگل نباشم؟آنقدر گفت و گريست که شکست و آرام روي يک نهر روان ساخت پلي...
چقدر زيبا بود !چقدر مستحکم....
و درخت تنها عشق را پيدا کرد.
عشق را در بهار بايد جست. در گردش پروانه به دور يک گل، در ذوب شدن يخ با دست نوازشگر نور و خورشيد ، درميان سفر چلچله ها، درميان قطرات باران، در ميان وزش باد و غرش ابر و طوفان
عشق را بايد جست روي يک نهر روان که درختي روي آن ساخته پل
... و درخت تنها عشق را پيدا کرد
عشق يعني ايثار، عشق يعني گذشتن از خود، از بود و نبود
عشق يعني درختي بيجان روي يک نهر روان
عشق يعني يک بغل دلواپسي گم شدن در انتهاي بي کسي
قبله من
چه قدر ساده و آرام،
چه قدر صبور و صميمي،
تو در من آميختي.
باور کن تو را در اولين نماز نخوانده جستجو کردم
که هنوز به قنوت گريه نرسيده سلامم دادي.
بعد...
من ماندم و دستان پر دعايي
که به آسمان پر استجابت چشمانت آويخته شد.
اصلا بيا و تو بگو...
تو بگو کدامين سو قبله ي من است!؟
سلام
سلامی گرم به شما عزیزان که از شروع مرا همراهی می کنید ممنونم و امیدوارم بتوانم وبلاگ خوبی را ارائه دهم
خدایا تو را می پرستم و تنها تو را دوست دارم 
خدایا به من قدرتی عطا کن که
بتوانم آن باشم که تو می خواهی
خدایا تو را در بی کسی هایم به چشم دل
نظاره گر بوده ام ،چگونه باید تو را بخوانم؟
خود نمی دانم
خدایا این تویی که همه ی وجودم را به
تو تقدیم می کنم
وقتی دستام
خالـی باشد وقتی باشــم
عاشق تو،غیر دل هیچ چیز ندارم
که بدونم لایق تودلمواز مال دنیا به تو
هدیه داده بودم با تموم بی پناهی به تو تکیه
داده بودم ،هر بلایـــی سرم اومــد همه زجری که
کشیـــدم ، همه رو به جــون خریــدم،ولی از تو دل
نبریــدم،هر جـــا بـودم با تو بودم هر جا رفتم تورو
دیدم، تو سبک شدن تورویا همه جا به تورسیدم
اگر احساسمو کشتی ، اگراز یاد منو بردی اگر
رفتی بی تـــفاوت به غریبــه سر سپردی
بدون این و که دل من شده جادو
به طلسمت یکی هست این
ور دنیا که تو یادش
مونده اسمت
عزیزم